
آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...
ادامه مطلب
هندزفری قلمبه های صورتی رنگ که مخصوص گوشی های آیفون است گرفتن مدرک ارشد بغل گرفت وبوسیدن پسرک خوردن یک قابلمه انارسرخ تا رسیدن به فشار۸و۹ کنسرت وسلفی و امضا از احسان خواجه امیری دعوای حسابی با آن فامیل اینگ و اشک!! بستنی سرنتی پیتی چرخ خیاطی درست حسابی ودوختن یک دست سارافن،مانتو و کت ودامن رانندگی توی اتوبان با سرعت ۱۱۰ تا!!! چاپ کردن رمان هایم یک باردیگر شرکت در کلاس درس استادع/ح.ب عزیزم! پیدا کردن کار رسمی(ب.ی.ل.ا.خ !!) نقاشی از آن عکس قدیمی ساده با رنگ روغن نواختن آهنگ منو وبارون بابک جهانبخش باگیتار طراحی چهره پسرک با مداد مشکی ورنگی هرکدام جداگانه ...
ادامه مطلب
اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...
ادامه مطلب
وقتی یک نفر با رفتارش حتی اگر ناخواسته،گند زد به زندگیتان و آرزوها و اهدافتان،بعدا حتما به او بگویید که این کار را کرده.حتی در آخرین قرار ملاقاتتان و آخرین روز باهم بودنتان.مثل من که رفتار و خشونت کلام استاد "خ" همه ی شوقم را در ارشد از بین برد و با وجود همه ی خوبی ها و انسان بودنش،نفرتی از خودش و دانشگاهش برایم باقی گذاشت.اینکه وقتی برای بررسی بیشتر پروپزالم رفتم توی اتاقش و او گفت:فکر نمی کردم به این خوبی بنویسی و اینقدر دانشجوی خوبی باشی و تو با کمال آرامش و اطمینان بگویی"استاد،من با کلی انگیزه اومدم این دانشگاه اما رفتارقاطعتون روز اول با بچه ها و ت...
ادامه مطلب
اولین انار پاییز امسال را دانه کردم.......
ادامه مطلب
می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...
ادامه مطلب
وقتی نت گوشی ات رو روشن کردی و از شبکه های اجتماعی پیامی نداشتی.بیخودی وارد صفحاتت نشو!اگه خبری بود و کسی یادت بود همون اول گوشیت اطلاع میداد!...
ادامه مطلب
عید غدیر شاید برای همه روز جشن و شادی باشد اما مطمئنا برای تو فقط و فقط یاد آور روز در گذشت پدرت است و برای من یاد آور آخرین روزهای بودن توست...
ادامه مطلب
تو را به همان امام حسین که دوستش داشتی قسم ات می دهم که محرم امسال برگرد پیش خودم.با همان قامت محرمی و همان صورت ته ریش دار معصوم...
ادامه مطلب
زنگ موبایلم،آهنگ نظرت رو من نخواستم،بهنام صفوی اون قسمت که می گه: تو نیستی اما هنوزم اسمت روو لبهای منهترانه ی نگاه نو مونس شبهای منه......
ادامه مطلب
توی رادیوی تاکسی احسان خواجه امیری داشت می خواند:من گذشتم از تبی که تو رو توو خونم ببینم...راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم...بعد من که سرم را چسبانده بودم به شیشه و بی هدف خیابان ها و درخت ها را نگاه می کردم به این فکر کردم که شاید واقعا من زن زندگی نیستم.نه برای تو و نه برای هیچکس دیگری.نمی دانم شاید این هم اثرات جادوها و بخت بستن ها و دهن بستن های عمه های حرامی ام باشد نمی دانم.حالا فقط ترجیح می دهم برای خودم زندگی کنم و به فکر خودم باشم.برای همین است که اینقدر مصرانه و پیگیر دنبال کار می گردم.اما خب از این ها هم که بگذریم.بودنت،همین صرف بودنت آرامش...
ادامه مطلب
اون:قراره یه فیلم برای دخترای کلاس ششم با مادراشون بزاریم.دارم به این فکر می کنم که چه فیلمی مناسب تر و آموزنده تره؟ من روزنامه ی پیش رویم را ورق می زدم که توی یک صفحه اش نوشته بود که مدرسه ای در چین وجود دارد که به دختران آموزش می دهد چطور همسر خوشتیپ و پولدار پیدا کنند!!!بعد به این فکر کردم چه مدرسه ی خوبی !و چه هنر خوبی!بهتر از گلدوزی و خیاطی و گل چینی!است اون:هی! با تو بودما؟ بالاخره چه فیلمی رو بذاریم؟چون انتخابت حرف نداره هرچی تو بگی رو می ذاریم! من سرم را بالا آوردم و با اطمینان و یقینی استوار!گفتم: فقط فیلم "اینجا بدون من"!! پ.ن:حاضرم قسم بخورم که فیلم...
ادامه مطلب
برای میلیاردمین بار! دارم رمان دالان بهشت را می خوانم.چرا هیچوقت از خواندنش خسته نمی شوم؟نمی دانم شاید وقتی رمان را می خوانم یک نفر بهم سیخونک می زند که:هی!تو!اگر بعد گذشت زمانی طولانی از رفتن و ندیدن یارو! باز هم به او!فکر کردی و باز هم دلت با تمام وجود او را خواست مطمئن باش یک روزی یک جایی بالاخره طرف به تو بر می گردد مطمئن باش!بله!درسته پیام داستان همینه!تو بالاخره یک روزی یک جایی به من بر می گردی...
ادامه مطلب