خرید بک لینک
مثلا خدمت سربازی ات می افتد جنوب شرق یا شمال غرب با اشرار درگیر میشوید یک تیر می خورد به گلوی تو می افتی زمین تمام پیراهنت غرق خون میشود دهنت هم خونی ست بالاخره یکی میرسد بالای سر تو، سرت را به آغوش میگیرد و مدام می گوید «دووم بیار الان بچه ها میرسن» اما تو با سر و روی خونین جان می دهی می شوی شهید"مخاطب خاص من" تو و مثلا دو نفر دیگر را که توی این درگیری شهید شدهاند می آورند شهرمان من هم برای مراسم می روم با پدرو مادر و خواهرم آنها نمیدانند این همان پسری است که من دوستش داشتم برایش دلتنگ میشدم و او را مرد رویاهایم می خواستم که با اسبی سفید می آید نه در پارچه ای سفید!!!!

پدر و مادرت را میبینم مادرت صورتت را می بوسد و پدرت میگرید و من حس می کنم که چقدر دوستشان دارم چقدر قیافشان شکل توست من همهاش فکر می کنم به روزهایی که وقتی از سفر یا راهی دور میآمدی مادرت تو را درآغوش میگرفته و می بوسیده و من چقدر عاشق آن صحنه ندیده بودم و از تصور کردنش هم حس خوبی به من دست میداد. بعد مثلا یک روز می آیم سر خاکت به سنگ مزارت نگاه می کنم اسمت را نوشته تاریخ تولدت و شهادتت را هم نوشته و من می فهمم که تو از من بزرگتر بودی دستتم را می گذارم روی اسمت چشمهایم پر اشک میشود. احتمالا الان می دانی که من دوستت داشتم و چقدر دلتنگت بودم و تو توی آن جایگاه خوب احتمالا عذاب وجدان میگیری که چرا نفهمیدی دوستت دارم یا فهمیدی و کاری نکردی. گل را سرخاکت می گذارم و آب می ریزم سرخاکت. راه می افتم به سمت شهر و شلوغی و تکرارش به جایی که دیگر تو و نفسهایت .....تو و هوایت آنجا پیدا نمیشود.

برچسب: نویسنده: کیان موسوی تاريخ: دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت: 19:06

صفحه بندی