کلاس
چهارشنبه ظهرهایمان که تمام می شود؛همه ی بچه ها می روند خانه اما من مجبورم تا ساعت دو نیم بعد ازظهر برای یک پیشنیاز ت.خ.م.ی و بی ارزش بمانم دانشگاه.بچه ها که می روند بی هوا دلم می گیرد.بعد به جای آنکه بروم سلف و غذای تکراری هرچهارشنبه که تن ماهی و شوید پلو است را بخورم و تا شب دل درد بگیرم می روم بوفه و مثل همیشه آن خانم مهربانه برایم فلافل درست می کند و وقتی لقمه های غذا را با اشتیاق می خورم یاد تو می افتم که آن روز برای جزوه ها الکی علاف شدیم و ناهار گیرمان نیامد تو برایمان فلافل گرفتی و با خنده ی همراه با خجالت کله ات را خاراندی و گفتی ببخشید،غذای دیگه ای نداشت و من کاغذ ساندویچ را نگه داشتم و با خودکار اکلیلی نوشتم 22 اردیبهشت...فلافل مهمان "پسرک" با یک دو نقطه پرانتز و قلب تیر خورده.هنوز هم آن کاغذ را نگاه داشته ام....خب کجا بودم؟؟ آهان! داشتم می گفتم بعد از ساندویچ می روم نماز می خوانم وبعد یک گوشه از نمازخانه دراز می کشم و وبلاگهای بروز شده رامی خوانم و پیام های تلگرام برادر "ش" را جواب می دهم.چرت می زنم و راه می افتم سمت کلاس 311.سرراه مثل همیشه آب معدنی و بادام زمینی سرکه ای و آدامس توت فرنگی می خرم.استاد می آید.درس می دهد و من به جای گوش دادن به درسها در فکر بدبختی های ناتمامم هستم.استاد همچنان درس می دهد.حضور غیاب می کند.کلاس تمام می شود.سوار سرویس دانشگاه می شوم سوار اتوبوس های بزرگ می شوم.توی اتوبوس هندزفری به گوش آهنگ "نفس" احسان خواجه امیری را برای باز هزارم گوش می کنم و با او به یاد "تو" می خوانم:یکی تو دنیا هست که عاشق با تو......
برچسب:
نویسنده: کیان موسوی
تاريخ: شنبه
1 آبان
1395 ساعت: 14:50