خرید بک لینک
روز آخر از ایستگاه کنار دانشگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب خروجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت میکرد. تو از درب دانشگاه بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه میرفتی و میخواستی تا خانهتان پیادهروی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس J'y suis alle را پخش میکرد. اشکم سرازیر شد. موسیقی رادیو به همه وجودم پیچید این لحظههای اخری بود که نگاهت میکردم. پیرزن گفت آقا پیاده میشم. اتوبوس ایستاد و پیرزن خیلی آهسته داشت پیاده میشد. درب اتوبوس که باز شد من را متوجه تو کرد. من را دیدی. چند لحظه مکث کردی. آمدی نزدیک اتوبوس. گفتی خداحافظ! گفتم دوستت دارم.همه سرها توی اتوبوس به سمت من برگشت حتی آن پیرزن زپرتی هم چپ چپ نگاهم کرد. اما من اصلا خجالت نکشیدم. گفتی ان شاالله تو زندگیت خوشبخت و موفق باشی. باز اشکم جاری شد دو قدم دیگر رفتی. باز به سمت من برگشتی و گفتی مواظب خودت باش و دست تکان دادی. اتوبوس راه افتاد. تو هم راه افتادی و میرفتی تا در خیابان محو شوی.سرم را به شیشه چسباندم. دستم را هم روی شیشه گذاشتم. آهنگ هنوز داشت پخش میشد. اشک ریختم و آرام گفتم. تو هم مواظب خودت باش....تا همیشه دوستت دارم.

برچسب: نویسنده: کیان موسوی تاريخ: جمعه 7 آبان 1395 ساعت: 9:33

صفحه بندی