خر،اِشَّک،حمار،دانکی فرق نمی کند!
-
تاریخ: 1395/6/15 ساعت: 1:13
فقط یک دسته انسان خر! داریم.آن هم گروهی هستند که وقتی طرفشان می گذارد و می رود هنوز هم بعد از آن همه وقت او را عاشقانه دوست دارند و فکر می کند یک روز یا به زودی بر می گردد پیششان یا حداقل یک بار دیگر صورت او را می بینند و از دلتنگی در می آیند و همه عمرشان را اینطوری و به این امید ت.خ.م.ی سر می کنند....
از اوصاف حق!
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
اگر بگویند که کدام یک از اوصاف الهی است که اون رو واقعا در زندگی خودتون احساس کردین؟بدون شک خواهم گفت "سادیسم"!!!
فرشته ی قهوه ای!
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
وقتی دارم به ناعدالانه بودن خوشبختی دیگران و جبری و بی اختیار بودن بدبختی خودم فکر می کنم یه چیزی مثل صدای فرشته ی مهربون میاد توی ذهنم می خواد منو دلداری بده و علت این بی عدالتی ت.خ.م.ی رو شرح بده و من رو به آینده امیدوار کنه خیلی شیک و مجلسی بهش می گم:گ.و.ه نخور عوضی+چند تا فحش درست درمون به اونی ...
چرا اینقدر خوشبختی؟
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
به نظرم خوشبخت ترین آدم،می تواند دختر جوانی باشد که توی حساب بانکی اش حداقل120 میلیون تومن پول دارد و از سود سپرده اش استفاده می کند.اصلا گور بابای کار.نه شهریه دانشگاه را به هیچ چیزش! حساب می کند و نه غصه ی هزینه های نیازهای اساسی اش را می خورد.نه غصه ی آن آدم بی معرفتی که رفته قلبش را آزار می دهد....
مادران و دختران باید بدانند!!!
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
اون:قراره یه فیلم برای دخترای کلاس ششم با مادراشون بزاریم.دارم به این فکر می کنم که چه فیلمی مناسب تر و آموزنده تره؟ من روزنامه ی پیش رویم را ورق می زدم که توی یک صفحه اش نوشته بود که مدرسه ای در چین وجود دارد که به دختران آموزش می دهد چطور همسر خوشتیپ و پولدار پیدا کنند!!!بعد به این فکر کردم چه مدر...
میم/نون گمگشته باز آید به بانو غم مخور!
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
برای میلیاردمین بار! دارم رمان دالان بهشت را می خوانم.چرا هیچوقت از خواندنش خسته نمی شوم؟نمی دانم شاید وقتی رمان را می خوانم یک نفر بهم سیخونک می زند که:هی!تو!اگر بعد گذشت زمانی طولانی از رفتن و ندیدن یارو! باز هم به او!فکر کردی و باز هم دلت با تمام وجود او را خواست مطمئن باش یک روزی یک جایی بالاخره...
مرا ازقفس آزاد کنید
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
مثل پرنده ای هستم که در قفس گیر افتاده و هم نوعانش را بر گنبد فیروزه ای مسجد جامع شهر،خوشحال و خرم می بیند و آتش می گیرد.خودم را به این قفس لعنتی می کوبم.یا راه فراری پیدا می کنم و من هم مثل بقیه هم نوعانم به سوی گنبد فیروزه ای پر می کشم.یااینکه می میرم و صاحب قفس جنازه ام را توی باغچه یا سطل آشغال ...
آی ام زشت!
-
تاریخ: 1395/6/13 ساعت: 20:15
غمگینم....مثل کسی که با برنامه ی YouCam Make up هم قیافش قشنگ نمی شه!