
هندزفری قلمبه های صورتی رنگ که مخصوص گوشی های آیفون است گرفتن مدرک ارشد بغل گرفت وبوسیدن پسرک خوردن یک قابلمه انارسرخ تا رسیدن به فشار۸و۹ کنسرت وسلفی و امضا از احسان خواجه امیری دعوای حسابی با آن فامیل اینگ و اشک!! بستنی سرنتی پیتی چرخ خیاطی درست حسابی ودوختن یک دست سارافن،مانتو و کت ودامن رانندگی توی اتوبان با سرعت ۱۱۰ تا!!! چاپ کردن رمان هایم یک باردیگر شرکت در کلاس درس استادع/ح.ب عزیزم! پیدا کردن کار رسمی(ب.ی.ل.ا.خ !!) نقاشی از آن عکس قدیمی ساده با رنگ روغن نواختن آهنگ منو وبارون بابک جهانبخش باگیتار طراحی چهره پسرک با مداد مشکی ورنگی هرکدام جداگانه ...
ادامه مطلب
کلاس چهارشنبه ظهرهایمان که تمام می شود؛همه ی بچه ها می روند خانه اما من مجبورم تا ساعت دو نیم بعد ازظهر برای یک پیشنیاز ت.خ.م.ی و بی ارزش بمانم دانشگاه.بچه ها که می روند بی هوا دلم می گیرد.بعد به جای آنکه بروم سلف و غذای تکراری هرچهارشنبه که تن ماهی و شوید پلو است را بخورم و تا شب دل درد بگیرم می روم بوفه و مثل همیشه آن خانم مهربانه برایم فلافل درست می کند و وقتی لقمه های غذا را با اشتیاق می خورم یاد تو می افتم که آن روز برای جزوه ها الکی علاف شدیم و ناهار گیرمان نیامد تو برایمان فلافل گرفتی و با خنده ی همراه با خجالت کله ات را خاراندی و گفتی ببخشید،غذای دیگ...
ادامه مطلب
استاد "خ" می گفت کتاب بخوانید،کتاب خوب است و باعث بینش و بصیرت می شود.دراینکه کتاب خوب است شکی نیست!اما دلم می خواست بهش بگویم آقای دکتر! آنقدری که وبلاگ خواندن،عشق و دانشگاه دوره لیسانس به من پختگی و بصیرت داد عمرا هیچ کتاب دیگری می توانست آنطور اثر داشته باشد.آشنا شدن با دید زندگی و قلم و نگارش بقیه آدمها،جوش و خروش و تپش قلب و احساساتمان و دیدن آدمها با اعتقادات و افکار و جنسیت های مختلف تجربه های عجیبی است.به نظرم آنچه که باعث می شود آدمها از خامی به پختگی و سوختن برسند این است که احساساتشان خرج شود و اگرنه آنقدر آدم داریم که کتاب خوانده اند و اندازه...
ادامه مطلب
ظرفها را شستم و میز را هم جمع کردم.بعد موبایلم را گرفتم دستم و روی راحتی ولو شدم و به خواب دیشب فکر کردم.خواب دیدم توی پادگانی تقریبا نزدیک خانه ما،یعنی کنار تپه سنگی و نزدیک به کوه مشغول خدمتی.با لباس هایی شبیه لباس پلنگی های زمان جنگ.من تو را دیدم که داشتی از کنار جاده می گذشتی.افتادم دنبالت و تا پادگان همراهت آمدم و آنجا التماست کردم که من و تو تا ابد برای هم باشیم.نمی دانم چه گفتی و چه کردی که من ناراحت شدم و قهر کردم و راه افتادم به سمت خانه اما همه اش حس می کردم می خواهی با من بیایی.خانه که رسیدم پیام دادی که:منم دوستت دارم و به خاطر خانواده ی الدنگم!...
ادامه مطلب
برای یک مسئله رفته بودم پیش کارشناس.بعد خانمه بهم گفت پیاده روی می کنی؟گفتم:قبلا انجام می دادم اما الان درگیر درس و بدبختی هایی که تو زندگیمه هستم.بعد با یک نگاه و لحن عاقل اندر سفیه گفت:می دونی؟حالا که آخرین مراجعه کننده ای بذار برات بگم.من از ساعت7صبح تا3 بعدازظهر بیمارستانم.بعد از اون یک ساعت میرم خونه.دوش می گیرم و یک استراحت کوتاه.بعدساعت چهار و نیم میرم مطلب یا درمانگاه ساعت تا ساعت هفت شب اونجام.بعد می رم خونه بابچه ام بازی می کنم.شام درست می کنم و دوساعت از تردمیل استفاده می کنم!نگو نمیشه،نگو وقت نمی کنم.باید بخوای و تلاش کنی.دلم می خواست همانجا ...
ادامه مطلب
توی روح پدر و مادر کسانی که پول اینترنت باکیفیت را ازآدم می گیرند،اما سرعتش از دیال آپ هم کمتر است.باید چنین والدینی را که چنین فرزندانی به دامن جامعه می سپارند مورد عنایت شدید!! قرار داد....
ادامه مطلب
حال عربستان وقتی این همه آخوند و ملای شیعه و سنی در مورد فاجعه ی منا بهشون می توپن شبیه حال روز عمه هام هستن که همه فامیل بهشون می توپن که بابا این یارو ننه شما هم هست.دو روز هم شما ببرید نگهش دارید.هر دو تاشون به ت.خ.م.ش.و.ن هم نیست که دیگران چی میگن و همون گ.و.ه همیشگی رو می خورن....
ادامه مطلب
اگر عکس ها و فیلم ها نباشند،آدم اتفاق های خوب معدودی را که برایش رخ داده؛باور نمی کند.درست مثل کربلا رفتنم و هفت ترم بودن تو!...
ادامه مطلب