خرید بک لینک
ظرفها را شستم و میز را هم جمع کردم.بعد موبایلم را گرفتم دستم و روی راحتی ولو شدم و به خواب دیشب فکر کردم.خواب دیدم توی پادگانی تقریبا نزدیک خانه ما،یعنی کنار تپه سنگی و نزدیک به کوه مشغول خدمتی.با لباس هایی شبیه لباس پلنگی های زمان جنگ.من تو را دیدم که داشتی از کنار جاده می گذشتی.افتادم دنبالت و تا پادگان همراهت آمدم و آنجا التماست کردم که من و تو تا ابد برای هم باشیم.نمی دانم چه گفتی و چه کردی که من ناراحت شدم و قهر کردم و راه افتادم به سمت خانه اما همه اش حس می کردم می خواهی با من بیایی.خانه که رسیدم پیام دادی که:منم دوستت دارم و به خاطر خانواده ی الدنگم! نمی تونیم با هم باشیم و من توی خواب متعجب بودم که این چه حرفی است که تو با آن شخصیت و با آن خانواده خوب و انسان گفتی.بااینکه دو سال است ندیدمت اماهنوز هم توی خواب ها صورتت را خوب خوب تصور می کنم

برچسب: خواب,خوابگاه دختران,خواب به انگلیسی,خواب تلخ,خواب مار,خوابم میاد,خواب رفتن دست,خواب زده ها,خوابگرد,خوابگاه دانشجویی, نویسنده: کیان موسوی تاريخ: پنجشنبه 1 مهر 1395 ساعت: 18:16

صفحه بندی