برای یک مسئله رفته بودم پیش کارشناس.بعد خانمه بهم گفت پیاده روی می کنی؟گفتم:قبلا انجام می دادم اما الان درگیر درس و بدبختی هایی که تو زندگیمه هستم.بعد با یک نگاه و لحن عاقل اندر سفیه گفت:می دونی؟حالا که آخرین مراجعه کننده ای بذار برات بگم.من از ساعت7صبح تا3 بعدازظهر بیمارستانم.بعد از اون یک ساعت میرم خونه.دوش می گیرم و یک استراحت کوتاه.بعدساعت چهار و نیم میرم مطلب یا درمانگاه ساعت تا ساعت هفت شب اونجام.بعد می رم خونه بابچه ام بازی می کنم.شام درست می کنم و دوساعت از تردمیل استفاده می کنم!نگو نمیشه،نگو وقت نمی کنم.باید بخوای و تلاش کنی.دلم می خواست همانجا با آرنج می زدم توی دهانش تا چرت و پرت نگوید.حیف که نمی شد.حیف که به قول معروف نمی شود با آدمها کل کل کرد.هرکس نداند من که خوب می دانم خانم کارمند!همه ی ساعت کاری ات توی بیمارستان و مطلب و درمانگاه را پشت میز می نشینی حتی از خودت نمی بینی بلند شوی درب اتاقت را ببندی و باچرخ هایی که زیر صندلی ات هست خودت را تا سمت در هل می دهی!اینکه کار مفیدت پرکردن یک سری کاغذ است.اینکه فقط خواجه ی شیراز نمی داند که با سفارش عموی گردن کلفتت توی بیمارستان و درمانگاه کار می کنی.که حداقل ماهی 5میلیون تومن درآمد داری و دوهفته پبش که نیامده بودی مطب و ما کلی الاف شدیم و دست آخر هم بی نتیجه رفتیم خانه شما تشریف برده بودید فرانسه تفریح.اینکه آن ماشین220 میلیون تومنی روبروی بیمارستان برای توست!شوهرت آدم حسابی و سربراه است و یک پسر تپل و سالم داری.آنوقت آمده ای منه از همه جا مانده و رانده را نصیحت می کنی؟
دوستان!عزیزان!لطفا از سر خوشی و شکم سیری نصیحت نکنید!وقتی درد ندارید و خرابی حال و زندگی طرفتان را نمی دانید غذای چندش آور و مورد علاقه ی مگس را نخورید!باتشکر!
برچسب:
نویسنده: کیان موسوی
تاريخ: پنجشنبه
1 مهر
1395 ساعت: 18:16