بانو

متن مرتبط با «طرد العقارب من البيت» در سایت بانو نوشته شده است

من عشق را با چشم تو احساس کردم

  • نیلوبلاگ

    اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...

    ادامه مطلب
  • شهید پسرک من!

  • نیلوبلاگ

    مثلا خدمت سربازی ات می افتد جنوب شرق یا شمال غرب با اشرار درگیر میشوید یک تیر می خورد به گلوی تو می افتی زمین تمام پیراهنت غرق خون میشود دهنت هم خونی ست بالاخره یکی میرسد بالای سر تو، سرت را به آغوش میگیرد و مدام می گوید «دووم بیار الان بچه ها میرسن» اما تو با سر و روی خونین جان می دهی می شوی شهید"مخاطب خاص من" تو و مثلا دو نفر دیگر را که توی این درگیری شهید شدهاند می آورند شهرمان من هم برای مراسم می روم با پدرو مادر و خواهرم آنها نمیدانند این همان پسری است که من دوستش داشتم برایش دلتنگ میشدم و او را مرد رویاهایم می خواستم که با اسبی سفید می آ...

    ادامه مطلب
  • من یک حلزون تنبل چاقم!!

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟آنقدر به خانه ماندن وابسته شده ام که دیگر قید همه ی آرزوهایم را زده ام.دیگر برای آزمون دکترا ثبت نام نمی کنم و حسرت کارکردن دریکی از اتاق های پر عشق امور اداری دانشگاه دوره کارشناسی را ریخته ام دور و فقط و فقط دلم می خواهد یک سپرده ای توی بانک داشته باشم که با سودش بتوانم زندگی کارمندی را برای خودم درست کنم.....ای کاش هیچوقت آفریده نمی شدم...هیچوقت...زندگی توی دنیا و نقل و انتقال از آن و به آن خیلی دردناک است...خیلی...

    ادامه مطلب
  • اَبَر رایانه ی من در راه است!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت ها پیش آمده است که یک چیزی مد شود،مثل کامپیوتر،موبایل،گوشی لمسی،تبلت،کفش تابستانی،پلی استیشن و خیلی چیزهای دیگر.آن موقع که SEGA مد شده بود خوب یادم است.خیلی ها خریدند.اما ما نخریدیم.نداشتنش حسی بود شبیه حسرت وسر خوردگی و گاها طعنه به اینکه هی فلانی!شما از ما پایین تر هستید که SEGA نداریدو از این دست کل کل ها و باکلاس بازی های بعضی های توی دوران کودکی.چند مدت به همین شکل گذشت اما خب همینطور هم نماند.کامپیوتر آمد.ما اول از همه ی فامیل و آشنا ها کامپیوتر خریدیم.شدیم کله گنده شدیم با کلاس.حالا نوبت ما بود فیس بدهیم.پز بدهیم و ذوف کنیم.همان کامپیوتر با...

    ادامه مطلب
  • ابروانی که هنوز منتظر تو هستند!

  • نیلوبلاگ

    از جمعه بازار شلوغ کنار امامزاده سه تا مداد ابروی قهوه ای روشن شماره 009 خریده ام فقط به خاطر آن که آن موقع ها همیشه می گفتی:بااینکه چشمت قهوه ای و درشته اما ابروهای نسبتا نازک و این رنگی(009) خیلی بهت میاد!...

    ادامه مطلب
  • من عاشقش شدم!

  • نیلوبلاگ

    کاش بابای خدابیامرزت از تو با معرفت تر باشد.اینکه به هم برسیم.می دانی؟ روز آخر که رفتی من گریه کنان به روح پدرت التماس کردم که هی!فلانیه خدابیامرز!که من حتی اسمت را بلد نیستم و فقط فامیلت را می دانم!تو را به خدا کاری کن که ما به هم برسیم.آخر می دانی چیست؟من عاشق پسرت شدم!...

    ادامه مطلب
  • من از مردن هراسم نیست

  • نیلوبلاگ

    توی همه ی عمرم،هیچوقت به اندازه الان آرزو نداشتم که بمیرم.با تمام وجود حس می کنم که رسیدم به ته ته خط.اینکه بعد از این دیگر چیزی نیست یعنی هست یه روزی که منم بمیرم؟...

    ادامه مطلب
  • طرد

  • نیلوبلاگ

    خدا من را هم دور انداخت...قبلا این کار رابا خواهرم کرده بود.....

    ادامه مطلب
  • طرد

  • نیلوبلاگ

    خدا من را هم دور انداخت...قبلا این کار رابا خواهرم کرده بود...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من عشق را سرودی | من عشق را جور دیگری میدیدم | من عشق را دوست دارم ولی | ابر رایانه ی ایران | ابر رایانه ای به نام انسان | من عاشقش شدم گلاره شیبانی | من عاشقش شدم عاشق کوه یخی | من عاشقش شدم گلاره | من عاشقش شدم | من عاشقش شدم - گلاره شيبانی