بانو

متن مرتبط با «ابر رایانه ی ایران» در سایت بانو نوشته شده است

میمیرم برای زندگی با تو

  • نیلوبلاگ

    آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...

    ادامه مطلب
  • ای کاش....

  • نیلوبلاگ

    گفت :کدوم آیه از قرآن رو همیشه با خودت می خونی و دوست داری؟ من گفتم: ﻳﺎﻟَﻴﺘَﻨﻲ ﻣِﺖُّ ﻗَﺒﻞَ ﻫَﺬﺍﻭَﻛُﻨﺖُ ﻧَﺴﻴَﺎً ﻣَﻨﺴیا کاش پیش از این مرده بودم و نامم به کلی فراموش شده بود سوره مریم.آیه23 اون: :-( :- !!!...

    ادامه مطلب
  • آرزوهای دست نیافتنی!

  • نیلوبلاگ

    هندزفری قلمبه های صورتی رنگ که مخصوص گوشی های آیفون است گرفتن مدرک ارشد بغل گرفت وبوسیدن پسرک خوردن یک قابلمه انارسرخ تا رسیدن به فشار۸و۹ کنسرت وسلفی و امضا از احسان خواجه امیری دعوای حسابی با آن فامیل اینگ و اشک!! بستنی سرنتی پیتی چرخ خیاطی درست حسابی ودوختن یک دست سارافن،مانتو و کت ودامن رانندگی توی اتوبان با سرعت ۱۱۰ تا!!! چاپ کردن رمان هایم یک باردیگر شرکت در کلاس درس استادع/ح.ب عزیزم! پیدا کردن کار رسمی(ب.ی.ل.ا.خ !!) نقاشی از آن عکس قدیمی ساده با رنگ روغن نواختن آهنگ منو وبارون بابک جهانبخش باگیتار طراحی چهره پسرک با مداد مشکی ورنگی هرکدام جداگانه ...

    ادامه مطلب
  • گفتی خداحافظ،گفتم دوستت دارم

  • نیلوبلاگ

    روز آخر از ایستگاه کنار دانشگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب خروجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت میکرد. تو از درب دانشگاه بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه میرفتی و میخواستی تا خانهتان پیادهروی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس J'y suis alle را پخش میکرد. اشکم سرازیر شد. موسیقی رادیو به همه وجودم پیچید این لحظههای اخری بود که نگاهت میکردم. پیرزن گفت آقا پیاده میشم....

    ادامه مطلب
  • مثل یه خاطره از فردا بود

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟ من دختری هستم که توی هرشرایط و هر موقعیتی که باشم،تا ابد در ذهنم می ماند که توی این دنیایی که بر من گذشت،در کسری از زمان،یک نفر بود که با گنجی نامعلوم در وجودش،مرا عاشق خودش کرد اما من هرچقدر تلاش کردم نتوانستم به او برسم و او را از آن خود کنم.حتی اگر خدای ناکرده به سن صد سالگی هم برسم،خاطره ی خوب بودنش را همیشه در قلبم نگه می دارم.درست مثل خاطره ی نادیده ای که همه ی ما انسان ها از بهشت داریم....

    ادامه مطلب
  • لطفا شجاع باشید!

  • نیلوبلاگ

    وقتی یک نفر با رفتارش حتی اگر ناخواسته،گند زد به زندگیتان و آرزوها و اهدافتان،بعدا حتما به او بگویید که این کار را کرده.حتی در آخرین قرار ملاقاتتان و آخرین روز باهم بودنتان.مثل من که رفتار و خشونت کلام استاد "خ" همه ی شوقم را در ارشد از بین برد و با وجود همه ی خوبی ها و انسان بودنش،نفرتی از خودش و دانشگاهش برایم باقی گذاشت.اینکه وقتی برای بررسی بیشتر پروپزالم رفتم توی اتاقش و او گفت:فکر نمی کردم به این خوبی بنویسی و اینقدر دانشجوی خوبی باشی و تو با کمال آرامش و اطمینان بگویی"استاد،من با کلی انگیزه اومدم این دانشگاه اما رفتارقاطعتون روز اول با بچه ها و ت...

    ادامه مطلب
  • شهید پسرک من!

  • نیلوبلاگ

    مثلا خدمت سربازی ات می افتد جنوب شرق یا شمال غرب با اشرار درگیر میشوید یک تیر می خورد به گلوی تو می افتی زمین تمام پیراهنت غرق خون میشود دهنت هم خونی ست بالاخره یکی میرسد بالای سر تو، سرت را به آغوش میگیرد و مدام می گوید «دووم بیار الان بچه ها میرسن» اما تو با سر و روی خونین جان می دهی می شوی شهید"مخاطب خاص من" تو و مثلا دو نفر دیگر را که توی این درگیری شهید شدهاند می آورند شهرمان من هم برای مراسم می روم با پدرو مادر و خواهرم آنها نمیدانند این همان پسری است که من دوستش داشتم برایش دلتنگ میشدم و او را مرد رویاهایم می خواستم که با اسبی سفید می آ...

    ادامه مطلب
  • چهارشنبه هایی در غربت

  • نیلوبلاگ

    کلاس چهارشنبه ظهرهایمان که تمام می شود؛همه ی بچه ها می روند خانه اما من مجبورم تا ساعت دو نیم بعد ازظهر برای یک پیشنیاز ت.خ.م.ی و بی ارزش بمانم دانشگاه.بچه ها که می روند بی هوا دلم می گیرد.بعد به جای آنکه بروم سلف و غذای تکراری هرچهارشنبه که تن ماهی و شوید پلو است را بخورم و تا شب دل درد بگیرم می روم بوفه و مثل همیشه آن خانم مهربانه برایم فلافل درست می کند و وقتی لقمه های غذا را با اشتیاق می خورم یاد تو می افتم که آن روز برای جزوه ها الکی علاف شدیم و ناهار گیرمان نیامد تو برایمان فلافل گرفتی و با خنده ی همراه با خجالت کله ات را خاراندی و گفتی ببخشید،غذای دیگ...

    ادامه مطلب
  • صد دانه یاقوت....

  • نیلوبلاگ

    اولین انار پاییز امسال را دانه کردم.......

    ادامه مطلب
  • ای کاش...

  • نیلوبلاگ

    یالَیتَنی مِتُّ قَبلَ هذا وَکُنتُ نَسیَامَّنسیَا کاش پیش از این مرده بودم و نامم به کلی فراموش شده بود u3000 سوره مریم.آیه23...

    ادامه مطلب
  • جهان بینی

  • نیلوبلاگ

    استاد "خ" می گفت کتاب بخوانید،کتاب خوب است و باعث بینش و بصیرت می شود.دراینکه کتاب خوب است شکی نیست!اما دلم می خواست بهش بگویم آقای دکتر! آنقدری که وبلاگ خواندن،عشق و دانشگاه دوره لیسانس به من پختگی و بصیرت داد عمرا هیچ کتاب دیگری می توانست آنطور اثر داشته باشد.آشنا شدن با دید زندگی و قلم و نگارش بقیه آدمها،جوش و خروش و تپش قلب و احساساتمان و دیدن آدمها با اعتقادات و افکار و جنسیت های مختلف تجربه های عجیبی است.به نظرم آنچه که باعث می شود آدمها از خامی به پختگی و سوختن برسند این است که احساساتشان خرج شود و اگرنه آنقدر آدم داریم که کتاب خوانده اند و اندازه...

    ادامه مطلب
  • یک دو راهی سرنوشت ساز!!

  • نیلوبلاگ

    بی شک یکی از دو راهی!!های زندگی سرگردانی در استفاده ی یکی از گوشی های1100 ،k800i وسامسونگ سریj است.یکی تکنولوژی را به رخت می کشد و دیگری ، سادگی را!...

    ادامه مطلب
  • بیست و شش سال تمام....

  • نیلوبلاگ

    بعداز تو،نبودنت را تحمل کردم و در کمال ناباوری رسیده ام به بیست وشش سالگی...

    ادامه مطلب
  • کیف پول

  • نیلوبلاگ

    داشتم کیف پولم را مرتب می کردم.یک کیف پول سفید که حالا بعد از این همه وقت چرک مرده شده و باهیچ شوینده ای سفید نمیشود.کیف پولی که قبلا خیلی پول داخلش جریان داشت! اما الان فقط چند تا اسکناس دو تومنی و پنج تومنی دارد.که تنها کارت اعتباری اش خیلی وقت است که بی استفاده مانده و فقط 700 تک تومن موجودی دارد.که پراز پوست آدامس،شکلات،کارت شارژ مصرف شده،کارت ویزیت های به درد نخور است.کنار پول خورده ها هنوز هم آن لیست منابع ارشد را دارم که "تو" اسم کتاب ها را توی یک برگه از سررسید سبزرنگ مذهبی با خط بامزه و خودکار بیک نوشتی و پایینش شماره موبایلت را با اصرار من، یادداش...

    ادامه مطلب
  • دلم گرفته ای رفیق

  • نیلوبلاگ

    منه بدبخت فقط و فقط غرغر و پک و پوز استاد آشغالی را به جان خریده ام تا این هفته وهفته ی بعد،باخیال راحت همه حواسم،همه ی قلبم پیش تو باشد؛آن وقت تو با آنکه می بینی و می دانی چقدر دارم عذاب می کشم،چقدر دلتنگم و چقدر دنبال کار هستم؛عین خیالت هم نیست.کاری به این ندارم که از من خوشت نمی آید.حداقل به خاطر آن محبت و عشق یک طرفه ام به تو کارمان را راه بینداز...جان مادرت کارمان را راه بینداز...

    ادامه مطلب
  • پیاده روی بی "تو" خر است !

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهرها که می روم پیاده روی،به جای آنکه حالم بهتر شود بدتر افسردگی می گیرم آنقدر که دلم می خواهد همانجا کنار بلوار پیش شمشادها بنشینم و گریه کنم.حس می کنم از درون دیوانه شده ام،باآنکه ظاهرم یک آدم بی تفاوت و سرد و بی انگیزه است.دیدن اداره ها و سازمانهای دولتی که یکسری دیپلم ردی آشنای مدیر درآن استخدام شده اند.دادگستری و دفتر وکلایی که خیلی هایشان دیپلمشان را به خاطر تجدیدی های زیاد از مراکزآموزش ازراه دور گرفته اند و حالا برای خودشان دک و پوزی دارند و هیچکس را آدم حساب نمی کنند،زمین های خالی و خیابان منتهی به دبیرستانی که پراز خاطرات سیاه و ت.خ.م....

    ادامه مطلب
  • من یک حلزون تنبل چاقم!!

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟آنقدر به خانه ماندن وابسته شده ام که دیگر قید همه ی آرزوهایم را زده ام.دیگر برای آزمون دکترا ثبت نام نمی کنم و حسرت کارکردن دریکی از اتاق های پر عشق امور اداری دانشگاه دوره کارشناسی را ریخته ام دور و فقط و فقط دلم می خواهد یک سپرده ای توی بانک داشته باشم که با سودش بتوانم زندگی کارمندی را برای خودم درست کنم.....ای کاش هیچوقت آفریده نمی شدم...هیچوقت...زندگی توی دنیا و نقل و انتقال از آن و به آن خیلی دردناک است...خیلی...

    ادامه مطلب
  • آرامش ابدی

  • نیلوبلاگ

    چقدر دلم می خواهد بروم توی بیمارستان سر خیابانمان پیش دختر دایی مهربان پرستارم.او هم مثل همیشه حالم را بفهمد.روی تخت دراز بکشم و او ماسک اکسیژن را بگذارد روی دهانم و از من بخواهد آرام باشم یکی از سیم های مانیتورینگ را به قلبم بچسباند تا حال قلبم را ببیند.بینی و دهان و ریه هایم پر از اکسیژن شود و من زیر هجمه آن همه هوا آرام آرام از هوش بروم.بعد یک دفعه خیلی بی دلیل قلبم از تپش بایستد و مانیتورینگ هشدار دهد.دختردایی ام وحشت زده صدایم بزند.تکانم بدهد.دکترها و پرستارها بیایند ماساژقلبی و شوک و اکسیژن بدهند،اما من دیگر برنگردم.من که برای چند لحظه آرامش آمده...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • عقیده

  • نیلوبلاگ

    من به وجود خدا ایمان دارم.اماخوب و مهربان وعادل بودنش را اصلا قبول ندارم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ای کاش | ای کاش با تو میموندم | ای کاش آب بودم | ای کاش آدمی وطنش را | ای کاش می شد | ای کاش بودی | ای کاش فرصتی بود | ای کاش از احلام | ای کاش بمیرم | ای کاش نبود تو دنیا