بانو

متن مرتبط با «من عشق را سرودی» در سایت بانو نوشته شده است

میمیرم برای زندگی با تو

  • نیلوبلاگ

    آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...

    ادامه مطلب
  • من عشق را با چشم تو احساس کردم

  • نیلوبلاگ

    اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...

    ادامه مطلب
  • شهید پسرک من!

  • نیلوبلاگ

    مثلا خدمت سربازی ات می افتد جنوب شرق یا شمال غرب با اشرار درگیر میشوید یک تیر می خورد به گلوی تو می افتی زمین تمام پیراهنت غرق خون میشود دهنت هم خونی ست بالاخره یکی میرسد بالای سر تو، سرت را به آغوش میگیرد و مدام می گوید «دووم بیار الان بچه ها میرسن» اما تو با سر و روی خونین جان می دهی می شوی شهید"مخاطب خاص من" تو و مثلا دو نفر دیگر را که توی این درگیری شهید شدهاند می آورند شهرمان من هم برای مراسم می روم با پدرو مادر و خواهرم آنها نمیدانند این همان پسری است که من دوستش داشتم برایش دلتنگ میشدم و او را مرد رویاهایم می خواستم که با اسبی سفید می آ...

    ادامه مطلب
  • تو را دارم،چه غم دارم....

  • نیلوبلاگ

    بدون شک تکه ای از وجود تو و شاید همه ی تو در گردنبند استیلی است که به گردن دارم و نام تو رویش حک شده.همان گردنبندی که درسفرپارسال کربلایم در حرم تو و پدرت،برادر علمدار و فرزندانت تبرک کردم...

    ادامه مطلب
  • دو خواهران !!

  • نیلوبلاگ

    فامیل بابابزرگم می شدند.شش دختر و سه پسر.بابایشان توی کارخانه کار می کرد.درآمدش خوب بود.اما خب بدبختی او را گرفت.معتاد شد.اخراج شد و خانواده اش به فقر و فلاکت افتادند.بابایشان که عملازمین گیر شد و بعدش هم فوت کرد.پسرها هم که مرد زندگی نبودند و دنبال کارهای بیهوده و شاید آرزوهای دور و دراز.بعد از آن همه سال بدبختی و مصیبت،بالاخره زندگی هم کم کم روی خوش به آنها نشان داد.پسرها سر وسامان گرفتند و دخترها هم ازدواج کردند و از مردان و زندگیشان راضی اند.اما میان آنها دوتایشان زندگی پرتلاشی داشتند: ثریا:دختر بزرگ خانواده بود.متولد1352.وقتی دید که پدرش ناتوان است ...

    ادامه مطلب
  • یک دو راهی سرنوشت ساز!!

  • نیلوبلاگ

    بی شک یکی از دو راهی!!های زندگی سرگردانی در استفاده ی یکی از گوشی های1100 ،k800i وسامسونگ سریj است.یکی تکنولوژی را به رخت می کشد و دیگری ، سادگی را!...

    ادامه مطلب
  • ماه عزاتو عشقه.....

  • نیلوبلاگ

    چندسال است که محرم ها این قالب را برای وبلاگم می گذارم.انگار که سرشار از بوی خوب باشد.سرشار از بوی محرم.بوی هیئت.عزاداری ها.مسجد شبهای محرم.نذری،این قالب حتی بوی تو را هم می دهد.بوی محرم آن سالهایی که بودی.پیرهن مشکی تو و حال خوب آن روزها.انگار که عشق توی این قالب ساده که وجود خارجی هم ندارد جریان دارد.امیدوارم خدا به حق حسین(ع) تو را به من برگرداند....

    ادامه مطلب
  • من یک حلزون تنبل چاقم!!

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟آنقدر به خانه ماندن وابسته شده ام که دیگر قید همه ی آرزوهایم را زده ام.دیگر برای آزمون دکترا ثبت نام نمی کنم و حسرت کارکردن دریکی از اتاق های پر عشق امور اداری دانشگاه دوره کارشناسی را ریخته ام دور و فقط و فقط دلم می خواهد یک سپرده ای توی بانک داشته باشم که با سودش بتوانم زندگی کارمندی را برای خودم درست کنم.....ای کاش هیچوقت آفریده نمی شدم...هیچوقت...زندگی توی دنیا و نقل و انتقال از آن و به آن خیلی دردناک است...خیلی...

    ادامه مطلب
  • آرامش ابدی

  • نیلوبلاگ

    چقدر دلم می خواهد بروم توی بیمارستان سر خیابانمان پیش دختر دایی مهربان پرستارم.او هم مثل همیشه حالم را بفهمد.روی تخت دراز بکشم و او ماسک اکسیژن را بگذارد روی دهانم و از من بخواهد آرام باشم یکی از سیم های مانیتورینگ را به قلبم بچسباند تا حال قلبم را ببیند.بینی و دهان و ریه هایم پر از اکسیژن شود و من زیر هجمه آن همه هوا آرام آرام از هوش بروم.بعد یک دفعه خیلی بی دلیل قلبم از تپش بایستد و مانیتورینگ هشدار دهد.دختردایی ام وحشت زده صدایم بزند.تکانم بدهد.دکترها و پرستارها بیایند ماساژقلبی و شوک و اکسیژن بدهند،اما من دیگر برنگردم.من که برای چند لحظه آرامش آمده...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • برای آدمهای شکم سیر!

  • نیلوبلاگ

    برای یک مسئله رفته بودم پیش کارشناس.بعد خانمه بهم گفت پیاده روی می کنی؟گفتم:قبلا انجام می دادم اما الان درگیر درس و بدبختی هایی که تو زندگیمه هستم.بعد با یک نگاه و لحن عاقل اندر سفیه گفت:می دونی؟حالا که آخرین مراجعه کننده ای بذار برات بگم.من از ساعت7صبح تا3 بعدازظهر بیمارستانم.بعد از اون یک ساعت میرم خونه.دوش می گیرم و یک استراحت کوتاه.بعدساعت چهار و نیم میرم مطلب یا درمانگاه ساعت تا ساعت هفت شب اونجام.بعد می رم خونه بابچه ام بازی می کنم.شام درست می کنم و دوساعت از تردمیل استفاده می کنم!نگو نمیشه،نگو وقت نمی کنم.باید بخوای و تلاش کنی.دلم می خواست همانجا ...

    ادامه مطلب
  • اَبَر رایانه ی من در راه است!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت ها پیش آمده است که یک چیزی مد شود،مثل کامپیوتر،موبایل،گوشی لمسی،تبلت،کفش تابستانی،پلی استیشن و خیلی چیزهای دیگر.آن موقع که SEGA مد شده بود خوب یادم است.خیلی ها خریدند.اما ما نخریدیم.نداشتنش حسی بود شبیه حسرت وسر خوردگی و گاها طعنه به اینکه هی فلانی!شما از ما پایین تر هستید که SEGA نداریدو از این دست کل کل ها و باکلاس بازی های بعضی های توی دوران کودکی.چند مدت به همین شکل گذشت اما خب همینطور هم نماند.کامپیوتر آمد.ما اول از همه ی فامیل و آشنا ها کامپیوتر خریدیم.شدیم کله گنده شدیم با کلاس.حالا نوبت ما بود فیس بدهیم.پز بدهیم و ذوف کنیم.همان کامپیوتر با...

    ادامه مطلب
  • ابروانی که هنوز منتظر تو هستند!

  • نیلوبلاگ

    از جمعه بازار شلوغ کنار امامزاده سه تا مداد ابروی قهوه ای روشن شماره 009 خریده ام فقط به خاطر آن که آن موقع ها همیشه می گفتی:بااینکه چشمت قهوه ای و درشته اما ابروهای نسبتا نازک و این رنگی(009) خیلی بهت میاد!...

    ادامه مطلب
  • من عاشقش شدم!

  • نیلوبلاگ

    کاش بابای خدابیامرزت از تو با معرفت تر باشد.اینکه به هم برسیم.می دانی؟ روز آخر که رفتی من گریه کنان به روح پدرت التماس کردم که هی!فلانیه خدابیامرز!که من حتی اسمت را بلد نیستم و فقط فامیلت را می دانم!تو را به خدا کاری کن که ما به هم برسیم.آخر می دانی چیست؟من عاشق پسرت شدم!...

    ادامه مطلب
  • من از مردن هراسم نیست

  • نیلوبلاگ

    توی همه ی عمرم،هیچوقت به اندازه الان آرزو نداشتم که بمیرم.با تمام وجود حس می کنم که رسیدم به ته ته خط.اینکه بعد از این دیگر چیزی نیست یعنی هست یه روزی که منم بمیرم؟...

    ادامه مطلب
  • اعترافات یک قلب خسته

  • نیلوبلاگ

    اعتراف یک چیزهایی تلخ است.اعتراف یک چیزهایی پیش خودت هم تلخ است اما خب واقعیت است دیگر.نمی شود ازش فرار کرد.باید مثل خیلی از دردهای دیگر آن را پذیرفت و با آن کنار آمد.باید رو راست باشیم.حداقل با خودمان که کمتر درد بکشیم.باید به اجبار هم که شده یک سری چیزها را انجام داد تا حداقل بعدا دوباره گیر نیفتیم؛شلاق نخوریم؛سرب مذاب توی گلویمان نریزند و جانداران نیشمان نزنند!!باید زندگی را همینطور بی خیال و سرسری بگیرم که ببینم چه می شود و "هرچه پیش آید خوش آید"شود.چون قبلا هرچقدر تلاش کردم؛هرچقدر دویدم؛نالیدم؛گریه کردم،دعوا کردم؛التماس کردم فایده نداشت.خب دروغ...

    ادامه مطلب
  • صدای سخن عشق

  • نیلوبلاگ

    زنگ موبایلم،آهنگ نظرت رو من نخواستم،بهنام صفوی اون قسمت که می گه: تو نیستی اما هنوزم اسمت روو لبهای منهترانه ی نگاه نو مونس شبهای منه......

    ادامه مطلب
  • برای آخرین بار

  • نیلوبلاگ

    توی رادیوی تاکسی احسان خواجه امیری داشت می خواند:من گذشتم از تبی که تو رو توو خونم ببینم...راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم...بعد من که سرم را چسبانده بودم به شیشه و بی هدف خیابان ها و درخت ها را نگاه می کردم به این فکر کردم که شاید واقعا من زن زندگی نیستم.نه برای تو و نه برای هیچکس دیگری.نمی دانم شاید این هم اثرات جادوها و بخت بستن ها و دهن بستن های عمه های حرامی ام باشد نمی دانم.حالا فقط ترجیح می دهم برای خودم زندگی کنم و به فکر خودم باشم.برای همین است که اینقدر مصرانه و پیگیر دنبال کار می گردم.اما خب از این ها هم که بگذریم.بودنت،همین صرف بودنت آرامش...

    ادامه مطلب
  • چرا اینقدر خوشبختی؟

  • نیلوبلاگ

    به نظرم خوشبخت ترین آدم،می تواند دختر جوانی باشد که توی حساب بانکی اش حداقل120 میلیون تومن پول دارد و از سود سپرده اش استفاده می کند.اصلا گور بابای کار.نه شهریه دانشگاه را به هیچ چیزش! حساب می کند و نه غصه ی هزینه های نیازهای اساسی اش را می خورد.نه غصه ی آن آدم بی معرفتی که رفته قلبش را آزار می دهد.به قول قدیمی ها خودش است و یقه ی خودش! شاید یکی مثل کیمیا قهرمان تکواندو.یاآنهایی که توی برنامه دوره همی 200-300 میلیون تومن جایزه گرفتند!یا مثل بهار که بابایش از ترس اینکه برادران مفت خورش نامردی کنند،دار و ندارش را بین سه تا فرزندش تقسیم کرده و به بهار 200 میلیون رس...

    ادامه مطلب
  • مادران و دختران باید بدانند!!!

  • نیلوبلاگ

    اون:قراره یه فیلم برای دخترای کلاس ششم با مادراشون بزاریم.دارم به این فکر می کنم که چه فیلمی مناسب تر و آموزنده تره؟ من روزنامه ی پیش رویم را ورق می زدم که توی یک صفحه اش نوشته بود که مدرسه ای در چین وجود دارد که به دختران آموزش می دهد چطور همسر خوشتیپ و پولدار پیدا کنند!!!بعد به این فکر کردم چه مدرسه ی خوبی !و چه هنر خوبی!بهتر از گلدوزی و خیاطی و گل چینی!است اون:هی! با تو بودما؟ بالاخره چه فیلمی رو بذاریم؟چون انتخابت حرف نداره هرچی تو بگی رو می ذاریم! من سرم را بالا آوردم و با اطمینان و یقینی استوار!گفتم: فقط فیلم "اینجا بدون من"!! پ.ن:حاضرم قسم بخورم که فیلم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من عشق را سرودی | من عشق را جور دیگری میدیدم | من عشق را دوست دارم ولی | تو را دارم چه غم دارم | تو را دارم چه غم دارم ابوالفضل علمدارم | تو را دارم چه غم دارم اباالفضل ای علمدارم | تو را دارم چه غم دارم علی فانی | تو را دارم چه غم دارم از علی فانی | تو را دارم چه غم دارم فانی | تو را دارم چه غم دارم ابوالفضل