بانو

متن مرتبط با «مرا از قفس آزاد کنید» در سایت بانو نوشته شده است

مثل یه خاطره از فردا بود

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟ من دختری هستم که توی هرشرایط و هر موقعیتی که باشم،تا ابد در ذهنم می ماند که توی این دنیایی که بر من گذشت،در کسری از زمان،یک نفر بود که با گنجی نامعلوم در وجودش،مرا عاشق خودش کرد اما من هرچقدر تلاش کردم نتوانستم به او برسم و او را از آن خود کنم.حتی اگر خدای ناکرده به سن صد سالگی هم برسم،خاطره ی خوب بودنش را همیشه در قلبم نگه می دارم.درست مثل خاطره ی نادیده ای که همه ی ما انسان ها از بهشت داریم....

    ادامه مطلب
  • یک دو راهی سرنوشت ساز!!

  • نیلوبلاگ

    بی شک یکی از دو راهی!!های زندگی سرگردانی در استفاده ی یکی از گوشی های1100 ،k800i وسامسونگ سریj است.یکی تکنولوژی را به رخت می کشد و دیگری ، سادگی را!...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • من از مردن هراسم نیست

  • نیلوبلاگ

    توی همه ی عمرم،هیچوقت به اندازه الان آرزو نداشتم که بمیرم.با تمام وجود حس می کنم که رسیدم به ته ته خط.اینکه بعد از این دیگر چیزی نیست یعنی هست یه روزی که منم بمیرم؟...

    ادامه مطلب
  • از اوصاف حق!

  • نیلوبلاگ

    اگر بگویند که کدام یک از اوصاف الهی است که اون رو واقعا در زندگی خودتون احساس کردین؟بدون شک خواهم گفت "سادیسم"!!!...

    ادامه مطلب
  • میم/نون گمگشته باز آید به بانو غم مخور!

  • نیلوبلاگ

    برای میلیاردمین بار! دارم رمان دالان بهشت را می خوانم.چرا هیچوقت از خواندنش خسته نمی شوم؟نمی دانم شاید وقتی رمان را می خوانم یک نفر بهم سیخونک می زند که:هی!تو!اگر بعد گذشت زمانی طولانی از رفتن و ندیدن یارو! باز هم به او!فکر کردی و باز هم دلت با تمام وجود او را خواست مطمئن باش یک روزی یک جایی بالاخره طرف به تو بر می گردد مطمئن باش!بله!درسته پیام داستان همینه!تو بالاخره یک روزی یک جایی به من بر می گردی...

    ادامه مطلب
  • مرا ازقفس آزاد کنید

  • نیلوبلاگ

    مثل پرنده ای هستم که در قفس گیر افتاده و هم نوعانش را بر گنبد فیروزه ای مسجد جامع شهر،خوشحال و خرم می بیند و آتش می گیرد.خودم را به این قفس لعنتی می کوبم.یا راه فراری پیدا می کنم و من هم مثل بقیه هم نوعانم به سوی گنبد فیروزه ای پر می کشم.یااینکه می میرم و صاحب قفس جنازه ام را توی باغچه یا سطل آشغال می اندازد.به هر حال هر دو راه از زندگی نکبت بار توی قفس خیلی خیلی بهتر است....

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خاطره مثل یه پیچک می پیچه | خاطره مثل یه پیچک | خاطره مثل يه پيچك | آرزو دارم که مرگت را ببینم | آرزو دارم که باز آن روی | آرزو دارم که | آرزو دارم که مرگت را ببینم+دانلود | آرزو دارم که باز | آرزو دارم که خورشید رهایت نکند | ارزو دارم که مرگت را ببینم