چقدر دلم می خواهد بروم توی بیمارستان سر خیابانمان پیش دختر دایی مهربان پرستارم.او هم مثل همیشه حالم را بفهمد.روی تخت دراز بکشم و او ماسک اکسیژن را بگذارد روی دهانم و از من بخواهد آرام باشم یکی از سیم های مانیتورینگ را به قلبم بچسباند تا حال قلبم را ببیند.بینی و دهان و ریه هایم پر از اکسیژن شود و من زیر هجمه آن همه هوا آرام آرام از هوش بروم.بعد یک دفعه خیلی بی دلیل قلبم از تپش بایستد و مانیتورینگ هشدار دهد.دختردایی ام وحشت زده صدایم بزند.تکانم بدهد.دکترها و پرستارها بیایند ماساژقلبی و شوک و اکسیژن بدهند،اما من دیگر برنگردم.من که برای چند لحظه
آرامش آمده بودم به آرامش ابدی برسم.