
ظرفها را شستم و میز را هم جمع کردم.بعد موبایلم را گرفتم دستم و روی راحتی ولو شدم و به خواب دیشب فکر کردم.خواب دیدم توی پادگانی تقریبا نزدیک خانه ما،یعنی کنار تپه سنگی و نزدیک به کوه مشغول خدمتی.با لباس هایی شبیه لباس پلنگی های زمان جنگ.من تو را دیدم که داشتی از کنار جاده می گذشتی.افتادم دنبالت و تا پادگان همراهت آمدم و آنجا التماست کردم که من و تو تا ابد برای هم باشیم.نمی دانم چه گفتی و چه کردی که من ناراحت شدم و قهر کردم و راه افتادم به سمت خانه اما همه اش حس می کردم می خواهی با من بیایی.خانه که رسیدم پیام دادی که:منم دوستت دارم و به خاطر خانواده ی الدنگم!...
ادامه مطلب
فقط یک دسته انسان خر! داریم.آن هم گروهی هستند که وقتی طرفشان می گذارد و می رود هنوز هم بعد از آن همه وقت او را عاشقانه دوست دارند و فکر می کند یک روز یا به زودی بر می گردد پیششان یا حداقل یک بار دیگر صورت او را می بینند و از دلتنگی در می آیند و همه عمرشان را اینطوری و به این امید ت.خ.م.ی سر می کنند.خدا این بار نه به خاطر دیگران بلکه به خاطر خود خر و خود مظلومشان یا هدایتشان کن یا از روی دنیا راحتشان کن.باور کن خیلی زجر می کشند،خیلی......خدایا خودت بهشان رحم کن...
ادامه مطلب