بانو

متن مرتبط با «جنگ عرب ها و اسرائیل» در سایت بانو نوشته شده است

میمیرم برای زندگی با تو

  • نیلوبلاگ

    آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...

    ادامه مطلب
  • آرزوهای دست نیافتنی!

  • نیلوبلاگ

    هندزفری قلمبه های صورتی رنگ که مخصوص گوشی های آیفون است گرفتن مدرک ارشد بغل گرفت وبوسیدن پسرک خوردن یک قابلمه انارسرخ تا رسیدن به فشار۸و۹ کنسرت وسلفی و امضا از احسان خواجه امیری دعوای حسابی با آن فامیل اینگ و اشک!! بستنی سرنتی پیتی چرخ خیاطی درست حسابی ودوختن یک دست سارافن،مانتو و کت ودامن رانندگی توی اتوبان با سرعت ۱۱۰ تا!!! چاپ کردن رمان هایم یک باردیگر شرکت در کلاس درس استادع/ح.ب عزیزم! پیدا کردن کار رسمی(ب.ی.ل.ا.خ !!) نقاشی از آن عکس قدیمی ساده با رنگ روغن نواختن آهنگ منو وبارون بابک جهانبخش باگیتار طراحی چهره پسرک با مداد مشکی ورنگی هرکدام جداگانه ...

    ادامه مطلب
  • من عشق را با چشم تو احساس کردم

  • نیلوبلاگ

    اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...

    ادامه مطلب
  • گفتی خداحافظ،گفتم دوستت دارم

  • نیلوبلاگ

    روز آخر از ایستگاه کنار دانشگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب خروجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت میکرد. تو از درب دانشگاه بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه میرفتی و میخواستی تا خانهتان پیادهروی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس J'y suis alle را پخش میکرد. اشکم سرازیر شد. موسیقی رادیو به همه وجودم پیچید این لحظههای اخری بود که نگاهت میکردم. پیرزن گفت آقا پیاده میشم....

    ادامه مطلب
  • مثل یه خاطره از فردا بود

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟ من دختری هستم که توی هرشرایط و هر موقعیتی که باشم،تا ابد در ذهنم می ماند که توی این دنیایی که بر من گذشت،در کسری از زمان،یک نفر بود که با گنجی نامعلوم در وجودش،مرا عاشق خودش کرد اما من هرچقدر تلاش کردم نتوانستم به او برسم و او را از آن خود کنم.حتی اگر خدای ناکرده به سن صد سالگی هم برسم،خاطره ی خوب بودنش را همیشه در قلبم نگه می دارم.درست مثل خاطره ی نادیده ای که همه ی ما انسان ها از بهشت داریم....

    ادامه مطلب
  • چهارشنبه هایی در غربت

  • نیلوبلاگ

    کلاس چهارشنبه ظهرهایمان که تمام می شود؛همه ی بچه ها می روند خانه اما من مجبورم تا ساعت دو نیم بعد ازظهر برای یک پیشنیاز ت.خ.م.ی و بی ارزش بمانم دانشگاه.بچه ها که می روند بی هوا دلم می گیرد.بعد به جای آنکه بروم سلف و غذای تکراری هرچهارشنبه که تن ماهی و شوید پلو است را بخورم و تا شب دل درد بگیرم می روم بوفه و مثل همیشه آن خانم مهربانه برایم فلافل درست می کند و وقتی لقمه های غذا را با اشتیاق می خورم یاد تو می افتم که آن روز برای جزوه ها الکی علاف شدیم و ناهار گیرمان نیامد تو برایمان فلافل گرفتی و با خنده ی همراه با خجالت کله ات را خاراندی و گفتی ببخشید،غذای دیگ...

    ادامه مطلب
  • صد دانه یاقوت....

  • نیلوبلاگ

    اولین انار پاییز امسال را دانه کردم.......

    ادامه مطلب
  • تو را دارم،چه غم دارم....

  • نیلوبلاگ

    بدون شک تکه ای از وجود تو و شاید همه ی تو در گردنبند استیلی است که به گردن دارم و نام تو رویش حک شده.همان گردنبندی که درسفرپارسال کربلایم در حرم تو و پدرت،برادر علمدار و فرزندانت تبرک کردم...

    ادامه مطلب
  • جهان بینی

  • نیلوبلاگ

    استاد "خ" می گفت کتاب بخوانید،کتاب خوب است و باعث بینش و بصیرت می شود.دراینکه کتاب خوب است شکی نیست!اما دلم می خواست بهش بگویم آقای دکتر! آنقدری که وبلاگ خواندن،عشق و دانشگاه دوره لیسانس به من پختگی و بصیرت داد عمرا هیچ کتاب دیگری می توانست آنطور اثر داشته باشد.آشنا شدن با دید زندگی و قلم و نگارش بقیه آدمها،جوش و خروش و تپش قلب و احساساتمان و دیدن آدمها با اعتقادات و افکار و جنسیت های مختلف تجربه های عجیبی است.به نظرم آنچه که باعث می شود آدمها از خامی به پختگی و سوختن برسند این است که احساساتشان خرج شود و اگرنه آنقدر آدم داریم که کتاب خوانده اند و اندازه...

    ادامه مطلب
  • دو خواهران !!

  • نیلوبلاگ

    فامیل بابابزرگم می شدند.شش دختر و سه پسر.بابایشان توی کارخانه کار می کرد.درآمدش خوب بود.اما خب بدبختی او را گرفت.معتاد شد.اخراج شد و خانواده اش به فقر و فلاکت افتادند.بابایشان که عملازمین گیر شد و بعدش هم فوت کرد.پسرها هم که مرد زندگی نبودند و دنبال کارهای بیهوده و شاید آرزوهای دور و دراز.بعد از آن همه سال بدبختی و مصیبت،بالاخره زندگی هم کم کم روی خوش به آنها نشان داد.پسرها سر وسامان گرفتند و دخترها هم ازدواج کردند و از مردان و زندگیشان راضی اند.اما میان آنها دوتایشان زندگی پرتلاشی داشتند: ثریا:دختر بزرگ خانواده بود.متولد1352.وقتی دید که پدرش ناتوان است ...

    ادامه مطلب
  • یک دو راهی سرنوشت ساز!!

  • نیلوبلاگ

    بی شک یکی از دو راهی!!های زندگی سرگردانی در استفاده ی یکی از گوشی های1100 ،k800i وسامسونگ سریj است.یکی تکنولوژی را به رخت می کشد و دیگری ، سادگی را!...

    ادامه مطلب
  • بیست و شش سال تمام....

  • نیلوبلاگ

    بعداز تو،نبودنت را تحمل کردم و در کمال ناباوری رسیده ام به بیست وشش سالگی...

    ادامه مطلب
  • کیف پول

  • نیلوبلاگ

    داشتم کیف پولم را مرتب می کردم.یک کیف پول سفید که حالا بعد از این همه وقت چرک مرده شده و باهیچ شوینده ای سفید نمیشود.کیف پولی که قبلا خیلی پول داخلش جریان داشت! اما الان فقط چند تا اسکناس دو تومنی و پنج تومنی دارد.که تنها کارت اعتباری اش خیلی وقت است که بی استفاده مانده و فقط 700 تک تومن موجودی دارد.که پراز پوست آدامس،شکلات،کارت شارژ مصرف شده،کارت ویزیت های به درد نخور است.کنار پول خورده ها هنوز هم آن لیست منابع ارشد را دارم که "تو" اسم کتاب ها را توی یک برگه از سررسید سبزرنگ مذهبی با خط بامزه و خودکار بیک نوشتی و پایینش شماره موبایلت را با اصرار من، یادداش...

    ادامه مطلب
  • ماه عزاتو عشقه.....

  • نیلوبلاگ

    چندسال است که محرم ها این قالب را برای وبلاگم می گذارم.انگار که سرشار از بوی خوب باشد.سرشار از بوی محرم.بوی هیئت.عزاداری ها.مسجد شبهای محرم.نذری،این قالب حتی بوی تو را هم می دهد.بوی محرم آن سالهایی که بودی.پیرهن مشکی تو و حال خوب آن روزها.انگار که عشق توی این قالب ساده که وجود خارجی هم ندارد جریان دارد.امیدوارم خدا به حق حسین(ع) تو را به من برگرداند....

    ادامه مطلب
  • پیاده روی بی "تو" خر است !

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهرها که می روم پیاده روی،به جای آنکه حالم بهتر شود بدتر افسردگی می گیرم آنقدر که دلم می خواهد همانجا کنار بلوار پیش شمشادها بنشینم و گریه کنم.حس می کنم از درون دیوانه شده ام،باآنکه ظاهرم یک آدم بی تفاوت و سرد و بی انگیزه است.دیدن اداره ها و سازمانهای دولتی که یکسری دیپلم ردی آشنای مدیر درآن استخدام شده اند.دادگستری و دفتر وکلایی که خیلی هایشان دیپلمشان را به خاطر تجدیدی های زیاد از مراکزآموزش ازراه دور گرفته اند و حالا برای خودشان دک و پوزی دارند و هیچکس را آدم حساب نمی کنند،زمین های خالی و خیابان منتهی به دبیرستانی که پراز خاطرات سیاه و ت.خ.م....

    ادامه مطلب
  • من یک حلزون تنبل چاقم!!

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟آنقدر به خانه ماندن وابسته شده ام که دیگر قید همه ی آرزوهایم را زده ام.دیگر برای آزمون دکترا ثبت نام نمی کنم و حسرت کارکردن دریکی از اتاق های پر عشق امور اداری دانشگاه دوره کارشناسی را ریخته ام دور و فقط و فقط دلم می خواهد یک سپرده ای توی بانک داشته باشم که با سودش بتوانم زندگی کارمندی را برای خودم درست کنم.....ای کاش هیچوقت آفریده نمی شدم...هیچوقت...زندگی توی دنیا و نقل و انتقال از آن و به آن خیلی دردناک است...خیلی...

    ادامه مطلب
  • خاک تو سر!

  • نیلوبلاگ

    خاک توی سر مخا*برات که اینترنت پر سرعتش از دیال آپ زغالی کم سرعت تره......یعنی خاااااااااک...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • در موبایلت هم خبری نیست

  • نیلوبلاگ

    وقتی نت گوشی ات رو روشن کردی و از شبکه های اجتماعی پیامی نداشتی.بیخودی وارد صفحاتت نشو!اگه خبری بود و کسی یادت بود همون اول گوشیت اطلاع میداد!...

    ادامه مطلب
  • خواب

  • نیلوبلاگ

    ظرفها را شستم و میز را هم جمع کردم.بعد موبایلم را گرفتم دستم و روی راحتی ولو شدم و به خواب دیشب فکر کردم.خواب دیدم توی پادگانی تقریبا نزدیک خانه ما،یعنی کنار تپه سنگی و نزدیک به کوه مشغول خدمتی.با لباس هایی شبیه لباس پلنگی های زمان جنگ.من تو را دیدم که داشتی از کنار جاده می گذشتی.افتادم دنبالت و تا پادگان همراهت آمدم و آنجا التماست کردم که من و تو تا ابد برای هم باشیم.نمی دانم چه گفتی و چه کردی که من ناراحت شدم و قهر کردم و راه افتادم به سمت خانه اما همه اش حس می کردم می خواهی با من بیایی.خانه که رسیدم پیام دادی که:منم دوستت دارم و به خاطر خانواده ی الدنگم!...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    آرزوهای دست نیافتنی | آرزوهای دست نیافتنی من | آرزوی دست نیافتنی | آرزوهاي دست نيافتني | آرزوي دست نيافتني | اس ام اس آرزوهای دست نیافتنی | ارزوی دست نیافتنی سعیدمعروف | ارزوی دست نیافتنی محمد موسوی | ارزوی دست نیافتنی سید محمد موسوی | شعر آرزوهای دست نیافتنی