بانو

متن مرتبط با «پیاده روی برای بیماران ام اس» در سایت بانو نوشته شده است

میمیرم برای زندگی با تو

  • نیلوبلاگ

    آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...

    ادامه مطلب
  • من عشق را با چشم تو احساس کردم

  • نیلوبلاگ

    اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...

    ادامه مطلب
  • بیست و شش سال تمام....

  • نیلوبلاگ

    بعداز تو،نبودنت را تحمل کردم و در کمال ناباوری رسیده ام به بیست وشش سالگی...

    ادامه مطلب
  • پیاده روی بی "تو" خر است !

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهرها که می روم پیاده روی،به جای آنکه حالم بهتر شود بدتر افسردگی می گیرم آنقدر که دلم می خواهد همانجا کنار بلوار پیش شمشادها بنشینم و گریه کنم.حس می کنم از درون دیوانه شده ام،باآنکه ظاهرم یک آدم بی تفاوت و سرد و بی انگیزه است.دیدن اداره ها و سازمانهای دولتی که یکسری دیپلم ردی آشنای مدیر درآن استخدام شده اند.دادگستری و دفتر وکلایی که خیلی هایشان دیپلمشان را به خاطر تجدیدی های زیاد از مراکزآموزش ازراه دور گرفته اند و حالا برای خودشان دک و پوزی دارند و هیچکس را آدم حساب نمی کنند،زمین های خالی و خیابان منتهی به دبیرستانی که پراز خاطرات سیاه و ت.خ.م....

    ادامه مطلب
  • آرامش ابدی

  • نیلوبلاگ

    چقدر دلم می خواهد بروم توی بیمارستان سر خیابانمان پیش دختر دایی مهربان پرستارم.او هم مثل همیشه حالم را بفهمد.روی تخت دراز بکشم و او ماسک اکسیژن را بگذارد روی دهانم و از من بخواهد آرام باشم یکی از سیم های مانیتورینگ را به قلبم بچسباند تا حال قلبم را ببیند.بینی و دهان و ریه هایم پر از اکسیژن شود و من زیر هجمه آن همه هوا آرام آرام از هوش بروم.بعد یک دفعه خیلی بی دلیل قلبم از تپش بایستد و مانیتورینگ هشدار دهد.دختردایی ام وحشت زده صدایم بزند.تکانم بدهد.دکترها و پرستارها بیایند ماساژقلبی و شوک و اکسیژن بدهند،اما من دیگر برنگردم.من که برای چند لحظه آرامش آمده...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • برای آدمهای شکم سیر!

  • نیلوبلاگ

    برای یک مسئله رفته بودم پیش کارشناس.بعد خانمه بهم گفت پیاده روی می کنی؟گفتم:قبلا انجام می دادم اما الان درگیر درس و بدبختی هایی که تو زندگیمه هستم.بعد با یک نگاه و لحن عاقل اندر سفیه گفت:می دونی؟حالا که آخرین مراجعه کننده ای بذار برات بگم.من از ساعت7صبح تا3 بعدازظهر بیمارستانم.بعد از اون یک ساعت میرم خونه.دوش می گیرم و یک استراحت کوتاه.بعدساعت چهار و نیم میرم مطلب یا درمانگاه ساعت تا ساعت هفت شب اونجام.بعد می رم خونه بابچه ام بازی می کنم.شام درست می کنم و دوساعت از تردمیل استفاده می کنم!نگو نمیشه،نگو وقت نمی کنم.باید بخوای و تلاش کنی.دلم می خواست همانجا ...

    ادامه مطلب
  • اَبَر رایانه ی من در راه است!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت ها پیش آمده است که یک چیزی مد شود،مثل کامپیوتر،موبایل،گوشی لمسی،تبلت،کفش تابستانی،پلی استیشن و خیلی چیزهای دیگر.آن موقع که SEGA مد شده بود خوب یادم است.خیلی ها خریدند.اما ما نخریدیم.نداشتنش حسی بود شبیه حسرت وسر خوردگی و گاها طعنه به اینکه هی فلانی!شما از ما پایین تر هستید که SEGA نداریدو از این دست کل کل ها و باکلاس بازی های بعضی های توی دوران کودکی.چند مدت به همین شکل گذشت اما خب همینطور هم نماند.کامپیوتر آمد.ما اول از همه ی فامیل و آشنا ها کامپیوتر خریدیم.شدیم کله گنده شدیم با کلاس.حالا نوبت ما بود فیس بدهیم.پز بدهیم و ذوف کنیم.همان کامپیوتر با...

    ادامه مطلب
  • من از مردن هراسم نیست

  • نیلوبلاگ

    توی همه ی عمرم،هیچوقت به اندازه الان آرزو نداشتم که بمیرم.با تمام وجود حس می کنم که رسیدم به ته ته خط.اینکه بعد از این دیگر چیزی نیست یعنی هست یه روزی که منم بمیرم؟...

    ادامه مطلب
  • امشب

  • نیلوبلاگ

    مهمانامشبخندوانه احسان خواجه امیری...

    ادامه مطلب
  • برای آخرین بار

  • نیلوبلاگ

    توی رادیوی تاکسی احسان خواجه امیری داشت می خواند:من گذشتم از تبی که تو رو توو خونم ببینم...راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم...بعد من که سرم را چسبانده بودم به شیشه و بی هدف خیابان ها و درخت ها را نگاه می کردم به این فکر کردم که شاید واقعا من زن زندگی نیستم.نه برای تو و نه برای هیچکس دیگری.نمی دانم شاید این هم اثرات جادوها و بخت بستن ها و دهن بستن های عمه های حرامی ام باشد نمی دانم.حالا فقط ترجیح می دهم برای خودم زندگی کنم و به فکر خودم باشم.برای همین است که اینقدر مصرانه و پیگیر دنبال کار می گردم.اما خب از این ها هم که بگذریم.بودنت،همین صرف بودنت آرامش...

    ادامه مطلب
  • آی ام زشت!

  • نیلوبلاگ

    غمگینم....مثل کسی که با برنامه ی YouCam Make up هم قیافش قشنگ نمی شه!...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من عشق را سرودی | من عشق را جور دیگری میدیدم | من عشق را دوست دارم ولی | بیست و شش هفتگی بارداری | بیست و ششمین جشنواره فیلم فجر | بیست و ششمین همایش بانکداری اسلامی | بیست و ششمین المپیک | بیست و ششمین جشنواره فرهنگی دانشگاه فرهنگیان | بیست و شش | بیست و ششم