بانو

متن مرتبط با «تو را دارم چه غم دارم» در سایت بانو نوشته شده است

میمیرم برای زندگی با تو

  • نیلوبلاگ

    آهنگ با تو ام احسان خواجه امیری را گوش می دهم..قشنگه خواب ورویا،تو...شوق فردا،تو ازجهان تنها تو را می خواهم اما تو جای دل کندن،جان بخواه از من من که می میرم برای زندگی با تو...

    ادامه مطلب
  • من عشق را با چشم تو احساس کردم

  • نیلوبلاگ

    اوایل دوران نوجوانیام دوستیهای معمول دختر و پسر کمی با الان فرق داشت. تقریبا توی سالهای دوم راهنمایی تا اواخر اول دبیرستان بیشتر بچههای کلاسمان با یکی دوست بودند و یا حداقلش اینکه یکی را میخواستند. من آن موقع یک دختر خیلی ساده و بیدست و پا بودم و اصلا به این چیزها فکر نمیکردم. تمام دنیای آن روزهای من چیزهای باارزشی بود که خواسته یا ناخواسته کمکم از زندگیام پاک شد. آن روزها «ف» یکی از همکلاسیهایم بود که فامیل نزدیکم هم میشد، با بغل دستیاش در مورد مرجان و یک نفر دیگر که هرچه فکر میکنم اسمش را یادم نمیآید حرف میزدند. اینکه من...

    ادامه مطلب
  • گفتی خداحافظ،گفتم دوستت دارم

  • نیلوبلاگ

    روز آخر از ایستگاه کنار دانشگاه سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب خروجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت میکرد. تو از درب دانشگاه بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه میرفتی و میخواستی تا خانهتان پیادهروی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس J'y suis alle را پخش میکرد. اشکم سرازیر شد. موسیقی رادیو به همه وجودم پیچید این لحظههای اخری بود که نگاهت میکردم. پیرزن گفت آقا پیاده میشم....

    ادامه مطلب
  • چهارشنبه هایی در غربت

  • نیلوبلاگ

    کلاس چهارشنبه ظهرهایمان که تمام می شود؛همه ی بچه ها می روند خانه اما من مجبورم تا ساعت دو نیم بعد ازظهر برای یک پیشنیاز ت.خ.م.ی و بی ارزش بمانم دانشگاه.بچه ها که می روند بی هوا دلم می گیرد.بعد به جای آنکه بروم سلف و غذای تکراری هرچهارشنبه که تن ماهی و شوید پلو است را بخورم و تا شب دل درد بگیرم می روم بوفه و مثل همیشه آن خانم مهربانه برایم فلافل درست می کند و وقتی لقمه های غذا را با اشتیاق می خورم یاد تو می افتم که آن روز برای جزوه ها الکی علاف شدیم و ناهار گیرمان نیامد تو برایمان فلافل گرفتی و با خنده ی همراه با خجالت کله ات را خاراندی و گفتی ببخشید،غذای دیگ...

    ادامه مطلب
  • تو را دارم،چه غم دارم....

  • نیلوبلاگ

    بدون شک تکه ای از وجود تو و شاید همه ی تو در گردنبند استیلی است که به گردن دارم و نام تو رویش حک شده.همان گردنبندی که درسفرپارسال کربلایم در حرم تو و پدرت،برادر علمدار و فرزندانت تبرک کردم...

    ادامه مطلب
  • دو خواهران !!

  • نیلوبلاگ

    فامیل بابابزرگم می شدند.شش دختر و سه پسر.بابایشان توی کارخانه کار می کرد.درآمدش خوب بود.اما خب بدبختی او را گرفت.معتاد شد.اخراج شد و خانواده اش به فقر و فلاکت افتادند.بابایشان که عملازمین گیر شد و بعدش هم فوت کرد.پسرها هم که مرد زندگی نبودند و دنبال کارهای بیهوده و شاید آرزوهای دور و دراز.بعد از آن همه سال بدبختی و مصیبت،بالاخره زندگی هم کم کم روی خوش به آنها نشان داد.پسرها سر وسامان گرفتند و دخترها هم ازدواج کردند و از مردان و زندگیشان راضی اند.اما میان آنها دوتایشان زندگی پرتلاشی داشتند: ثریا:دختر بزرگ خانواده بود.متولد1352.وقتی دید که پدرش ناتوان است ...

    ادامه مطلب
  • یک دو راهی سرنوشت ساز!!

  • نیلوبلاگ

    بی شک یکی از دو راهی!!های زندگی سرگردانی در استفاده ی یکی از گوشی های1100 ،k800i وسامسونگ سریj است.یکی تکنولوژی را به رخت می کشد و دیگری ، سادگی را!...

    ادامه مطلب
  • ماه عزاتو عشقه.....

  • نیلوبلاگ

    چندسال است که محرم ها این قالب را برای وبلاگم می گذارم.انگار که سرشار از بوی خوب باشد.سرشار از بوی محرم.بوی هیئت.عزاداری ها.مسجد شبهای محرم.نذری،این قالب حتی بوی تو را هم می دهد.بوی محرم آن سالهایی که بودی.پیرهن مشکی تو و حال خوب آن روزها.انگار که عشق توی این قالب ساده که وجود خارجی هم ندارد جریان دارد.امیدوارم خدا به حق حسین(ع) تو را به من برگرداند....

    ادامه مطلب
  • پیاده روی بی "تو" خر است !

  • نیلوبلاگ

    بعد از ظهرها که می روم پیاده روی،به جای آنکه حالم بهتر شود بدتر افسردگی می گیرم آنقدر که دلم می خواهد همانجا کنار بلوار پیش شمشادها بنشینم و گریه کنم.حس می کنم از درون دیوانه شده ام،باآنکه ظاهرم یک آدم بی تفاوت و سرد و بی انگیزه است.دیدن اداره ها و سازمانهای دولتی که یکسری دیپلم ردی آشنای مدیر درآن استخدام شده اند.دادگستری و دفتر وکلایی که خیلی هایشان دیپلمشان را به خاطر تجدیدی های زیاد از مراکزآموزش ازراه دور گرفته اند و حالا برای خودشان دک و پوزی دارند و هیچکس را آدم حساب نمی کنند،زمین های خالی و خیابان منتهی به دبیرستانی که پراز خاطرات سیاه و ت.خ.م....

    ادامه مطلب
  • خاک تو سر!

  • نیلوبلاگ

    خاک توی سر مخا*برات که اینترنت پر سرعتش از دیال آپ زغالی کم سرعت تره......یعنی خاااااااااک...

    ادامه مطلب
  • آرامش ابدی

  • نیلوبلاگ

    چقدر دلم می خواهد بروم توی بیمارستان سر خیابانمان پیش دختر دایی مهربان پرستارم.او هم مثل همیشه حالم را بفهمد.روی تخت دراز بکشم و او ماسک اکسیژن را بگذارد روی دهانم و از من بخواهد آرام باشم یکی از سیم های مانیتورینگ را به قلبم بچسباند تا حال قلبم را ببیند.بینی و دهان و ریه هایم پر از اکسیژن شود و من زیر هجمه آن همه هوا آرام آرام از هوش بروم.بعد یک دفعه خیلی بی دلیل قلبم از تپش بایستد و مانیتورینگ هشدار دهد.دختردایی ام وحشت زده صدایم بزند.تکانم بدهد.دکترها و پرستارها بیایند ماساژقلبی و شوک و اکسیژن بدهند،اما من دیگر برنگردم.من که برای چند لحظه آرامش آمده...

    ادامه مطلب
  • آرزو دارم که باز آن روی زیبا را ببینم

  • نیلوبلاگ

    می دانی؟من اصلا زن خوبی نمی شوم.نه برای تو و نه برای هیچ مرد دیگری.همان بهتر که نشد به هم برسیم.اصلا گور بابای زن عموی هرزه و عمه های حرامی ام که بخت و دهانمان را بستند و جادویمان کردند.فقط می دانی چیست؟من خیلی دلم می خواهد یک بار دیگر به صورت معصوم تو نگاه کنم،صدای آرام و مهربانت را بشنوم و به قولاحسان جان خواجه امیری"آن سر و سیما و آن بالای رعنا را ببینم"آخر خیلی دلم برایت تنگ شده...

    ادامه مطلب
  • هرچه که شد

  • نیلوبلاگ

    دیگر نمی جنگم!برای هیچ چیز!دیگر ناراحت نمی شوم از هیچ چیز.دیگر برایم مهم نیست!هیچ کسی.زندگی را سرسری و ت.خ.م.ی گرفته ام و بنایش را گذاشتم بر"هرچه پیش آید....."...

    ادامه مطلب
  • برای آدمهای شکم سیر!

  • نیلوبلاگ

    برای یک مسئله رفته بودم پیش کارشناس.بعد خانمه بهم گفت پیاده روی می کنی؟گفتم:قبلا انجام می دادم اما الان درگیر درس و بدبختی هایی که تو زندگیمه هستم.بعد با یک نگاه و لحن عاقل اندر سفیه گفت:می دونی؟حالا که آخرین مراجعه کننده ای بذار برات بگم.من از ساعت7صبح تا3 بعدازظهر بیمارستانم.بعد از اون یک ساعت میرم خونه.دوش می گیرم و یک استراحت کوتاه.بعدساعت چهار و نیم میرم مطلب یا درمانگاه ساعت تا ساعت هفت شب اونجام.بعد می رم خونه بابچه ام بازی می کنم.شام درست می کنم و دوساعت از تردمیل استفاده می کنم!نگو نمیشه،نگو وقت نمی کنم.باید بخوای و تلاش کنی.دلم می خواست همانجا ...

    ادامه مطلب
  • اَبَر رایانه ی من در راه است!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت ها پیش آمده است که یک چیزی مد شود،مثل کامپیوتر،موبایل،گوشی لمسی،تبلت،کفش تابستانی،پلی استیشن و خیلی چیزهای دیگر.آن موقع که SEGA مد شده بود خوب یادم است.خیلی ها خریدند.اما ما نخریدیم.نداشتنش حسی بود شبیه حسرت وسر خوردگی و گاها طعنه به اینکه هی فلانی!شما از ما پایین تر هستید که SEGA نداریدو از این دست کل کل ها و باکلاس بازی های بعضی های توی دوران کودکی.چند مدت به همین شکل گذشت اما خب همینطور هم نماند.کامپیوتر آمد.ما اول از همه ی فامیل و آشنا ها کامپیوتر خریدیم.شدیم کله گنده شدیم با کلاس.حالا نوبت ما بود فیس بدهیم.پز بدهیم و ذوف کنیم.همان کامپیوتر با...

    ادامه مطلب
  • ابروانی که هنوز منتظر تو هستند!

  • نیلوبلاگ

    از جمعه بازار شلوغ کنار امامزاده سه تا مداد ابروی قهوه ای روشن شماره 009 خریده ام فقط به خاطر آن که آن موقع ها همیشه می گفتی:بااینکه چشمت قهوه ای و درشته اما ابروهای نسبتا نازک و این رنگی(009) خیلی بهت میاد!...

    ادامه مطلب
  • من از مردن هراسم نیست

  • نیلوبلاگ

    توی همه ی عمرم،هیچوقت به اندازه الان آرزو نداشتم که بمیرم.با تمام وجود حس می کنم که رسیدم به ته ته خط.اینکه بعد از این دیگر چیزی نیست یعنی هست یه روزی که منم بمیرم؟...

    ادامه مطلب
  • اعترافات یک قلب خسته

  • نیلوبلاگ

    اعتراف یک چیزهایی تلخ است.اعتراف یک چیزهایی پیش خودت هم تلخ است اما خب واقعیت است دیگر.نمی شود ازش فرار کرد.باید مثل خیلی از دردهای دیگر آن را پذیرفت و با آن کنار آمد.باید رو راست باشیم.حداقل با خودمان که کمتر درد بکشیم.باید به اجبار هم که شده یک سری چیزها را انجام داد تا حداقل بعدا دوباره گیر نیفتیم؛شلاق نخوریم؛سرب مذاب توی گلویمان نریزند و جانداران نیشمان نزنند!!باید زندگی را همینطور بی خیال و سرسری بگیرم که ببینم چه می شود و "هرچه پیش آید خوش آید"شود.چون قبلا هرچقدر تلاش کردم؛هرچقدر دویدم؛نالیدم؛گریه کردم،دعوا کردم؛التماس کردم فایده نداشت.خب دروغ...

    ادامه مطلب
  • یک پلان غم انگیز

  • نیلوبلاگ

    مظلومترین آدمهاآنهایی هستند که دیگران هیچ جا و هیچ وقت آدم حسابشان نمی کنند.نگاه به این آدمها در آن حال ،غم انگیزترین اتفاق ممکن است. آنقدر غم انگیز که حتی ممکن است وسط یک عروسی هم اشک را از چشمانت جاری کند...

    ادامه مطلب
  • برای آخرین بار

  • نیلوبلاگ

    توی رادیوی تاکسی احسان خواجه امیری داشت می خواند:من گذشتم از تبی که تو رو توو خونم ببینم...راضیم به این که گاهی تو رو می تونم ببینم...بعد من که سرم را چسبانده بودم به شیشه و بی هدف خیابان ها و درخت ها را نگاه می کردم به این فکر کردم که شاید واقعا من زن زندگی نیستم.نه برای تو و نه برای هیچکس دیگری.نمی دانم شاید این هم اثرات جادوها و بخت بستن ها و دهن بستن های عمه های حرامی ام باشد نمی دانم.حالا فقط ترجیح می دهم برای خودم زندگی کنم و به فکر خودم باشم.برای همین است که اینقدر مصرانه و پیگیر دنبال کار می گردم.اما خب از این ها هم که بگذریم.بودنت،همین صرف بودنت آرامش...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من عشق را سرودی | من عشق را جور دیگری میدیدم | من عشق را دوست دارم ولی | تو را دارم چه غم دارم | تو را دارم چه غم دارم ابوالفضل علمدارم | تو را دارم چه غم دارم اباالفضل ای علمدارم | تو را دارم چه غم دارم علی فانی | تو را دارم چه غم دارم از علی فانی | تو را دارم چه غم دارم فانی | تو را دارم چه غم دارم ابوالفضل